میان سوز زمستان قرار ژرفی بود/ چو فرش پهن سفیدی دلمچه برفی بود//
همه وجود من آرامشی لطیف و ظریف/ سکوت سرد زمستان فرای وصفی بود//
صدای غرش شیر سفید اسفندی/ وجود آدم برفی پر از چه شعفی بود//
نوازش خنک آفتاب کوه سواد/ میان ابر کبودی که همچو سقفی بود//
چه داغ بود و چه شیرین و جرعه ای باران/ ز تاک بر سرمان آمد این چه عطفی بود//
چه گرم شد چمن و یک شکوفه رز رویید/ که دست آدم برفی گرفت و کشفی بود//
و آفتاب بهار برف تاک را ذوب کرد/ خراب بر سرمان چون شراب، ضعفی بود//
چنانکه ریشه رز یخ زد و جدا از خاک/ و آب شد دو پای آدمک که برفی بود//
رها در این گردباد و زدند یخ در هم/ شبیه مرگ می رقصید و مست طرفی بود//
دوباره عشق می لرزاند و کشت احساسش/ قرار و صلح وجودش به باد حرفی بود//
تمام آدم برفی چو اشک ها ذوب شد/ شبیه قاتلی آمد شبیه حذفی بود//
دو روزه میگذرد عمر و فرصتی کوتاه/ برای عشق تو مردن چه خوب وقفی بود//
#آدم_برفی
#محمدرضا
ما را در سایت اشعار محمدرضا رستمی اتویی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 40